|
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم..
|
زمين كوچك گفت
به تكيه گاه رسيدم
و بعد از اين هرگز
فرو نمي ريزم
زمين
برهنه شد
و تنش را به آفتاب سپرد
زمين كوچك آه
چه قدر
عاشق بود
قبلنا فقط یه عصر ِجمعه توی هفته داشتیم.حالا هر روز و هر لحظه شده عصر ِجمعه........
هیچ کس مثل تو مرا نفهمید و هیچ کس مثل تو مرا درهم نشکست...
گفتم دل و دين بر سر کارت کردم
هر چيز که داشتم نثارت کردم
گفتا : تو که باشی که کنی يا نکنی
آن من بودم که بی قرارت کردم
تو صدای پایت را
به یاد نمی آوری
چون همیشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نیستی
و صدای پایت بر دلم
نشسته است
بیژن جلالی
نمی دانی چه شوری در سرم بود ، نمی دانی چه شوقی در پرم بود ، نمی دانی چه بودم آن زمان ها ، کجا روز جدایی باورم بود !
باران دوست ندارم خیس می شوم سردم می شود و آغوشی برای گرم شدن نیست....
وقتی تَنَت آغوش بخواهد و آغوشی نباشد....
باید رها شده باشی تا بفهمی رنج ِ رها شدن چگونه وجودت را به تمامی ، آرام آرام خُرد می کند و تو را درهم می شکند ....
می روی و نمی روم بی تو به جستجوی تو
می کشی ونمی کشم دست ز آرزوی تو
من می شناسم این دل مجنون خویش را
پندش دگر مگوی که بی حاصلست این
هِی پسرک...
به یاد داری از آن زمان که دلم را به تو سپردم چقدر می گذرد؟
تنهاییم بوی نا می دهد....
آدمه دیگه ،یهو به خودش میاد میبینه که دلش رفته،اگه خوش شانس باشی که جاش با یه دل ِ دیگه پر میشه ..اما اگه نه جاش تا همیشه خالی میمونه ، گاهی غم و غصه و اشک میان یه گوشه این جای خالی میشینن گاهی نفرت و نفرین....در هر صورت همیشه درد ِ نبودن توی دلت میمونه
نخستین شکنجه گاه عشق قلب آدمی است...
آن روز با تو بودم
امروز بي توام
آن روز كه با تو بودم بي تو بودم
امروز كه بي توام با توام