|
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم..
|
ناز کش می خوام
شبي سرمه اي
ماهي نقره اي
و زني تنها
نشسته بر پله خيال
روزهاي رفته را
غمگنانه
زيبا زمزمه مي كند
و در
سوگواري فاصله ها
گيسوان پريشان خويش را
از نوازش مهتاب
پر مي كند
دل تنگ ِعشقم ....
ای عشق؛
از ماندن بگو!
در چشم بیتابم بتاب،
در چشم بیخوابم بخواب
ای عشق از ماندن بگو...
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشه ام٬ آرام
مي گذشت از مرز دنياها
اي خيالت خاطر من را نوازشبار
بيش از اين در من صبوري نيست
بي تو من تنهاي تنهايم
برخيز و بيا بـتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کـنيم
زان پيش که کوزهها کنند از گـل ما
گفتی : برای همیشه...
از همیشه،
چند روز ِ دیگر باقی مانده ست؟
و گفتی : هرگز....
و هنوز،هرگز
نفهمیدم یعنی چه...
حال
- هرگز-
مرا به یاد ِ تو می آوَرد
و برای همیشه
علیرضا صادقی
به چشم هایم اعتماد نمی کنم که هنوز به دلم گیر کرده اند و دلم فقط تو را می خواهد و می بیند.....
هنوز هم می ترسم ببینمت.....
هنوز هم می توانی یادم بیاوری روزهای سردی که رفتی...
تمام ِتنم لرزید.........
بدتر از این هم مگر هست که خبری خوش بشنوی اما کسی نباشد که خوشحالیت را با او قسمت کنی؟
در پی نشانی از توام
اما هيچ كس
به آهنگ تو نيست........
به خوابی دیدمش غمگین نشسته
گرفته در بغل چنگی گسسته
من این چنگ حزین را می شناسم
دریغا عشق من ، عشق شکسته
وقتی تنهایی هایم را می بینی و تلخی ِ لحظه هایم را
اما همچنان آرام می مانی ....
سکوتت مرا دیوانه می کند...
خدایا خوابی؟
دلم می خواهد بخوابم و بیدار نشوم دیگر....
یا لااقل وقتی بیدار شوم ه دنیا زیباتر از این باشد ....
غافلگير عشق
سر به هوا مي شود
با نگاهي
به بي قراري دريا
و منآن روز ديدم
كه چگونه
قلب دخترك ليلي
مي تپيد
در ميان
گيسوان بيد مجنون
اگر ديدي كه مي خندم
نگو شوق است در قلبم
دگر خشكيده شد اشكم
جنون است اينكه مي خندم
دلبر به من رسید و ، جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر ، حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و ، دید من تیره روز را،
ننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد....
شب شرابی خوردم و مستی مرا در بر گرفت , دوریت آمد به یادم , هستیم آتش گرفت.
کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت... کاش اگه پا میزاشت دلمون رو تنها نمیذاشت... کاش اگه تنها میذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نمیزاشت.........
دلم گرفت...
..........همین الان سرم رو می گذاشتم توی دستهایت و مــــــــی مُـــــردم
سال شمار ِ نبودنت را می شمارم
با این حال اشک ِ نبودنت آنقــَدَر تازه ست که گویی دیروز بوسه ی خداحافظیــم را داده ای....
بیشتر از بودنت ،نبوده ای....اما نمی دانم چرا هنوز ،هر لحظه،جلوی چشمان ِ من ایستاده ای....
مهربـــــــان تر از این بودی که با خاطراتت عذابم دهی.........
دل ِگرفته ی ِمن
تو را بهانه می کند
ای عشق.....
یادت،تازیانه می زند بر قلب ِ من هنوز ،به جرم ِ رفتنت و به جرم ِ نداشتنت......
بی انصافیست که هنوز دلتنگت می شوم...