|
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم..
|
و رنج هایی که هیچ گاه پایان نمی یابند....
چي مي شد دست من و تو هميشه تو دست هم بود
از ما هرچي كه مي گفتن
واسه ي عاشقي كم بود
چي مي شد بي التماسم تو مي اومدي به خونه
چي مي شد دلت مي دونست كه بايد پيشم بمونه
...
منصفانه نیست این تنهایی در حضور خاطراتت...
امشب شب آخریه که مزاحم دلت شدم
خورشید فردا مال تو ٬ ببخش که عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم ٬ میرم ای عزیزترین
نزار بمونه زیر پا ٬ قلبمو بردار از زمین
دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود
غافل از اینکه دل من منتظر اشاره بود . . .
چه سخته وقتی باید جای گریه بخندیم....
به دادم برس ای اشك دلم خيلی گرفته
نگو از دوری كی نپرس از چی گرفتهمنو دريغ يك خوب به ويرونی كشونده
عزيزمه تا وقتی نفس تو سينه مونده
وفادار تو بودم تا نفس بود
دريغا همنشينت خار و خس بود
دلم را بازگردان
همين جان سوختن بس بود بس بود
من ِ بی تو ....
هميشه باد
با حضوري نرم
ميان ما ايستاده بود
و حال
از جمع ما
تو رفته اي
و باد
همچنان مي وزد
بر خاطرات
بي زوال
دل من ، خسته تر از عقل تو بود !
زين سبب بود كه تو رفتي و من . . .
مانده ام بر سر راه تو ، هنوز !
آرامترين خواب جهان را تجربه می کردم
تا تو آمدی،
و کابوس عشقم
آغاز شد...
دلم آغوش می خواهد...
آغوشی امن...
نمی دانم چه شده اما چشمهایم باز بی قرار ِ باریدن شده اند...
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود