|
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم..
|
راز این گفته فقط باد صبا می داند
دارمت دوست به قدری که خدا می داند........
چه ناجوانمردانه زخم می زند یاد ِ تو بر دل ِ من....
هیچ بارانی جای پای تو را از کوچه قلبم نخواهد شست...
و نمی دانم این عذاب است یا...
دلم با عشق تو عاشق ترین شد. تمام لحظه هایم بهترین شد. ولی بی مهریت کار دلم ساخت . دل تنهای من تنها ترین شد ...
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
عاقبت از غصه تو ، نقش تو قصه ها مي شم . مي رم و پيدام نمي شه ، تنها مثل خدا مي شم ....
هم آغوش می شوم با خاطراتت و
طهارت می کنم بااشک....
بی تو اما
نمی دانم چرا با آنکه می دانم از آن من نخواهی بود با تار و پود جان برایت خانه می سازم …
کاش با من حرف بزنی .بگویی دوستم داری هنوز...
آرزوی محالی است؟
من که گفته بودم از غرورت می ترسم.....
روزی با خودم فکر میکردم که اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به آتش میکشم
اما الان حتی حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست . .
شبی غمگین،شبی بارانی و سرد، مرا در غربت فردا رها کرد، دلم در حسرت دیدار اون ماند، مرا چشم انتظار کوچه ها کرد، تمام هستیم بود و ندانست، که در قلبم چه آشوبی به پا کرد، ولی هرگز شکستم را نفهمید،اگرچه تا ته دنیا صدا کرد...
می دانی پسرک....
آدم باید خیلی پَست باشد که ادای عاشقی در بیاورد........
تنهایی خوب نیست به خدا....
بی قرارم و دلتنگ ....