|
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم..
|
باید جشن بگیرم...
اشکهایم دوباره با من آشتی کرده اند.......
چه سخت است حتی نمی توانم آرزوی بودنت را داشته باشم...
آرزوی دیدنت را....
همه چیز محال شده برایم.....
رفتنت بی بازگشت است پسرک....
نامهربانی کردی پسرک با دل بی قرارم.....
به هر بهانه ای اشک میریزم اما هر اشکی فقط برای تو سرازیر می شود...
لعنت به من....
لعنت.......
حوصله ی زندگی کردن را ندارم....
لعنت به این زندگی...
پسرک...
دلتنگم.......
می دانی پسرک نبودنت نداشتن ِ آغوشت نچشیدن ِبوسه ات و....همه یک طرف...
تنهایی که جز با تو و یادت پر نمی شود طرفِ دیگر.....
این تنهایی میکُشَدَم...
نه شاعرم تا بتونم واسه نگاهت غزل بگم / نه قادرم تا بتونم واسه چشات قصه بگم
فقط اینو خوب میدونم تا زند ه ام تا جون دارم دوست دارم . . .
دلم تنگ است ٬ دلم میسوزد از باغی که میسوزد .
نه دیداری ٬ نه بیداری ٬ نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری . . .
پسرک....
همه آهوان صحرا سر خود نهاده بر کف
به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست . . .
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد.....
زمن مپرس که در دست او دلت چونست...
ازو بپرس که انگشتهایش در خونست....
من هم گاهی آغوش می خواهم..........
دل که این چیزها حالیش نیست.نبودنت نداشتنت....دل آغوشت را می خواد..
وعده ما ، هم صدایی بود و اوج سادگی
در عوض دنیای ما ، دنیای دوری می شود
هنوز بغض ِ گلویم هست. مدتهاست که همراه همیشگی من شده .نمی خواهمش....
تمام ِتلاشم را می کنم که خاطراتت را به یاد نیاورم...
اما مگر می شود این جا باشی و بدانم که هستی در همین اطراف و دلتنگ نشوم؟
روزهایی که می دانم فاصله ی زمینی ات از من دور است آسوده ترم....
نزدیک که می شوی نبودنت انگاری مشت می شود و مرا له می کند....
احساس نا امنی می کنم و عدم آرامش...
عزیز هم قسم مگر
كه مرگ من تو را دگر
ز قلب من جدا كند
امروز مرا به خاطر آوردی؟
حتی برای یک لحظه ی کوتاه؟.....
........
دلتنگم...
آغوشت را می خواهم ...
آرامش آغوشت را...
گرمی آغوشت را....
خودت را می خواهم......
و بی رحمانه مرا به باد سپردی...........