تبليغاتX
ممنــــ ــ ـوعه های مـــــ ــن
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم..

 

كاش دلت برايم تنگ ميشد....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

عشق می خواهم و مقداری خواسته شدن...دوست داشته شدن ....دوست داشتن...آغوش ِ امن می خواهم و دستانی گرم....تنی پر عطش و لبانی پر از خواستن....بوسه می خواهم و گریه در آغوش ِ عشقی پاک....خنده هایی زلال و بی دغدغه و عطر ِ تن خواستن....چشمانی عاشق می خواهم که نگاهم کنند و من تاب ِ نگاهشان را نیاورم و ....

من عشق می خواهم....دوست داشتن و دوست داشته شدن....

من بودن می خواهم.میفهمی؟بودن.....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

بر تو و عشق و وفا می خندم.....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

جز تو ای دور از من از همه بیزارم...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

و سهم من از زندگی نبودن توست

و چه سهم ِ بزرگیست

سنگینی می کند بر شانه های ناتوان من...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

وقتی دلتنگ می شوم چه کنم؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

نام تو چونان موج

می آید و بر لبان من بیخواب می نشیند

و رنج می برد

و در آسمان قلب ِ من

ستاره ها می گریند....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

در نظر بازی ما بیخبران حیرانند....

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

پسرک دوستت دارم هنوز....

چرا خاطراتت را با خود نبردی؟

خواهشت کنم از خاطرم می روی؟

التماست کنم راضی به رفتن می شوی؟

تو که تحمل بغض ِ مرا نداشتی چه شده که اینهمه بی رحم شده ای؟

بیا و مهربان باش ویادت را هم ببر...

می خواهم تنها باشم.....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

دل ِ همیشه بی قرارم تنگ که می شود برایت،چای پر رنگی می دهمش.شاید آرام شود به این خیال که پسرک ِ دوست داشتنی ِ نامهربانش گاهی به یاد می آورد آن چای پر رنگ سفر را در میان تمام ِ فنجان های کم رنگ....

طعم ِتلخ ِ پررنگ چای،بوی لحظات ِ شیرین بودنت را دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

اینکه هر سو می کشم با خود نپنداری تنست

گور گردانست و در او آرزوهای من است  

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

هیچگاه دستم یاری نمی کرد نامم را در کنار نامت بنویسم گویی می دانست بودنت همیشگی نیست.....

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

شبي گفتي به آغوش تو آيم

سپيده سر زد و مرغ سحر خواند

سپهر تيره دامان زرافشاند

چه شبها رفت و آغوشم تهي ماند

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

اگر چه خوب ولیکن میان این همه خوب
خوشم به این که همیشه تو بهترین منی

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

ای که منع گریه ی بی اختیارم می کنی
گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

به‏هوش بودم از اوّل که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم و نه عقل ماند و نه هوشم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

بی قرار ِ دستهایت که می شوم......

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم

           خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم....

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 

 

دلبری با دلبری ،دل از کفم دزدید و رفت

                هرچه کردم ناله از دل، سنگدل نشنید و رفت

گفتمش ای دلربا دلبر ز ِ دل بردن چه سود؟

                از ته ِ دل بر من ِ دیوانه خندید و رفت ....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من  |