|
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم..
|
چه زود می شکنی دِلا...
بودن تو کافی بود برای تمام زندگیم.....
و حالا نبودنت کافی است برای نبودن ِ من...
خدایا شرمنده ام از خودم که آنقدر حقیرم که حتی روی ِ دعا کردن به درگاهت را هم ندارم...
دلم "غار حرا "خواست.
خودم را به دیوار ِ قفسم می کوبم شاید نجات یابم اما دریغ........
قفس ِمن راه ِ فراری ندارد........
بفهم دیگر..........
تمام شده ام.....
خسته ام خسته...
گفتم: بگو... سکوت کرد و رفت... و من هنوز گوش می کنم ...
در دلم آرزوی آمدنت می میرد، رفته ای، اینک اما، آیا باز می گردی ؟چه تمنای محالی دارم، خنده ام می گیرد ..........
کم آورده ام به خدا کم آورده ام دیگر...
امشب را تا به صبح گریه می خواهم ........
روز میلاد تن تو.....
تولدت مبارک عزیزترین
دوست دارم فاحشه باشم .
خودمانیم ها.........
خوب یواش یواش آمدی دلمان را بردی و
و به سرعت باد رفتی و مرا حیران و شیفته ی خودت گذاشتی ............
لیاقت ِ عشق را داری عزیزکم......
مزه ی بدی دارد
تلخ است ...
کسی نیست؟
حرف ها دارم........
درد ِ دل نیست فقط می خواهم حرف بزنم همین...
تُف به این زندگی ......
تمام ِ دعایم این است که فراموشت کنم هم ترا هم عشقت را....
اما این هم نمی شود .......
خسته شده ام..........
کاش می شد رها شوم از هر چه که هست........
پر از بغضم و پر از فریاد........
می بینی ........
می شنوی؟.......
چشمان مرا به چشمهايش گره زد
بر زندگيم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولي نه طبق قانون وداع
يكبار فقط به شيشه ي پنجره زد...فقط به شيشه ي پنجره زد...
فقط به شيشه ي پنجره زد...
آآآآآآآی دستهایت
دستهایم از نبود ِ دستهایت بی جان شده اند......
دلت آمد زندگیم را پوچ کنی؟
دستهایت را به من بده....
این ها سهم ِ من بودند از دوست داشتن ِ تو........
نبودند؟
به خیالت که فراموشت کرده ام....
اما هستی هنوز .همه جا حضور داری و با منی.....
باورت می شود هنوز هم به دنبال ِ ردی از تو می گردم؟......
هنوز هم همیشه در ذهنمی در فکرم و در جلوی ِ چشمان ِ همیشه اشک آلودم.........
خوبم بودی.........
چه شد که دور شدی؟ دورمان کردند؟؟؟؟؟
بی تابم هنوز.........
در آرزوی لبانت
صدايت
و گيسوانت
آرام و گرسنه
به كمين تو در خيابان ها پرسه می زنم.
نان مرا سير نمی كند ای صبحانه خورشيد.
آن که دایم هوس سوختن ما میکرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد........
تو كه خودسوزي هر شب پره را مي فهمي ..... باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست
به جز تو را دل من آرزو نخواهد کرد!
زخم ِ دلم به چرک نشسته، می ترســـم....
بي وفايی کن وفايت مي کنند باوفا باشی خيانت ميکنند مهربانی گرچه آئين خوشيست مهربان باشی رهايت ميکنند....